|
|
|
|
|
اینقد تورو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره اینقد برات میمیرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره اینقد تورو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره وقتی نگاهم می کنی قشنگیاتو دوست دارم حالت معصوم چشات رنگ نگاتو دوست دارم وقتی صداتو میشنوم دلم برات پر میزنه ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط النازی
|
|
||
|
|
|
|
|
قرار بود غمناک ننویسم اما اینو اتفاقی تو یه وبللاگ خوندم خوشم اومد اینم وبلاگی که اینو خوندم http://amiroveisi.blogfa.com/ از تو میگذرم تو بخوای میرم و از تو میگذرم حتی از ناز چشاتم میگذرم نگاه به آه من نکن بی تو از دنیام میگذرم همیشه تقصیر منه همیشه بی گناه تویی نکنه فرشته ای ؟ باشه بازم من میگذرم میدونم خون دلت خیسه چشات بیا باز منو ببخش منم از تو میگذرم نکنه میخوای بری بازم فراموشم کنی؟ باتمام خوبی هات از این کارت نمیگذرم میرم از دنیا ولی از دنیای تو نمیرم واسه کوچ آخرین از کوچه تو میگذرم اگه از در برونیم از دیوار دلت میام فکر نکن نبینمت از تو و عشقت میگذرم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط النازی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی سمت چپ سینه ات درد میگیره و میزنه به دستت تازه میفهمی که یه بچه شیطون و بازیگوش با سنگ میخواسته بزنه به گربه روی دیوار و اشتباهی خورده به شیشه دلت و اون رو شکسته تازه میفهمی چقدر حساس شدی تازه میفهمی چقدر زود رنج شدی تازه میفهمی چقدر سخت شده و این تازه ها هی تازه تر میشه درد های قدیمیت ، در اور میشه سخته توی یه جمع ، تو جزر باشی و توی یه مد ، تو جزر باشی (( من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بد حالان و خوش حالان شدم )) خیلی راحته سنگ برداری و بزنی ؟؟؟ روم با یه کس نیست روم با خودمه رو میکنم به اینه و با خودم حرف میزنم اخه میدونی چیه؟ چیزی که توی خودم گم کردم و هنوز پیدا نشده نباید در دیگرون بگردم و دنبالش باشم پارسال برام درد اور بود و لبم خندون امسال هم برام سخت شد هم درد اور نمیدونم شاید ترس پارسال هنوز دنبالم میکرد البته ... اصلا بیخیال مخور غم گذشته ... بازم هم البته خدایا ممنونتم که غم رو افریدی اخه چطور میشد بدون اون زندگی کرد؟ اخه بدون اون سر روی شونه های کی بزارم و با هم گریه کنیم؟؟؟ به هر کسی اعتماد کردم خوب جواب گرفتم ولی به این یکی جواب اعتمادم رو خوب میده همدیگر و خوب میشناسیم هر موقعه میاد سراغم وقتی میره ارامش میگیرم و از رفتنش نگران و ناراحت نیستم میاد و با خودش تموم سختی هام رو میبره خدایا دمت گرم ای ول داری اوس کریم کرمت رو شکر حالا میخوام برای مدتی این خونه گنجیشکی رو تعطیل کنم و پشت شیشه هاش روزنامه بچسبونم میخوام با فرچه و سمباده بیفتم به جونش دوده هایی که با سختی ها و دلگیری ها چسبیده به در و دیواراش از بین ببرم میخوام بزرگترش کنم که همه جا بشن توش که اگه بازم اون بچه بازیگوش اومد و شیشه اش رو شکند خودم نشکنم و دلم گرم باشه و هوای سرد و دلگیر بیرون گرمای وجودم رو یخ زده نکنه وقتی تو باشی دیگه همه میان نمیدونم یا باید کسی رو راه ندم؟؟؟ خودت بگو میشه بهم یاد بدی چکار کنم؟ من بلد نیستم تو بگو اصلا بیا خودت خرابش کن از اول بسازش یا هر کاری که خودت میدونی به نظرت رنگ بزنم به این دل زنگ زده ؟ اون وقت دل ساده من رنگی میشه؟! اون وقت صفای خودت رو چکار کنم!؟ بزارمش توی یه گلدون کنار گلخونه یا گوشه سه کنج دلم؟! راستی عطر وجودت رو از کجا بخرم؟؟؟ بوی اسفند رو دوست دارم خودت میدونی برای چی میخوام برای افتتاح مجددش همه رو دعوت کنم و ازت دعوت کنم تو روبانش رو ببری خب زود تر شروع کن که دیگه طاقت و تحمل این درد رو ندارم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط النازی
|
|
||
|
|
|
|
|
مکه در زمان حضرت آدم. سرزمینی خشک و بی آب و علف.
حضرت ابراهیم و فرزندش اسماعیل اولین بار خانه کعبه را بنا نهادند. با جاری شدن چشمه زمزم کم کم قبایلی جذب این ناحیه شده و در اطراف خانه کعبه ساکن شدند.
نقاشی از شهر مکه در سال ١٧٢١.
مکه در ١٨۵٠.
مکه در سال ١٨٨٠.
جاری شدن سیل در مکه در سال ١٩۴١.
مکه سال ١٩۵١.
مکه سال 1960.
تصویر مسجدالحرام در حال حاضر.
تصویر ماهواره ای مسجدالحرام.
و این هم طرح توسعه مکه که قرار است تا سال ٢٠١٢ آماده شود و پذیرای 2 میلیون زائر باشد.
این هم تصویری از داخل خانه کعبه.
تصویری از حجرالاسود (سنگ سیاه)
کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 12:23 بعد از ظهر توسط النازی
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر سخته که بدونیم آخرین روزه که کنارهم هستیم، برای آخرین باره که میتونیم تو چشمهای هم زل بزنیم چقدر سخته هر دو احمقانه به هم لبخند بزنیم و بدونیم که تا چند ساعته دیگه شونه یی برای گریه هامون وجود نداره چقدر سخته تو چشمهای همدیگه هنوز شوق موندن رو ببینیم اما غرورمون اجازه نده بگیم هنوز عاشقیم چقدر سخته وقتی دستهای همدیگرو گرفتیم به این فکر کنیم که شاید فردا دستهای یه غریبه جای دستامون رو پر کنه چقدر سخته وقتی برای آخرین بار همدیگرو در آغوش می گیریم و یه عالمه حرف داریم که بزنیم اما سکوت کنیم چقدر سخته وقتی در تلخ ترین لحظه پر از گریه ایم، جوری بخندیم که در شیرین ترین لحظه ها نخندیده ایم چقدر سخته وقتی برای آخرین بار صورت همدیگرو می بینیم،، با لبخند بگیم: آرزو دارم خوشبخت بشی،، وخداحافظ و چقدر سخته وقتی هر کدوم به سمتی بر می گردیم و می رویم و حتی به پشت سر مون هم نگاه نمی کنیم... و تنها چیزی که از اون همه خاطره به یادت میاد این شعره : زندگانیم و زمین زندان ماست زندگانی، درد بی درمان ماست راندگانیم از بهشت جاودان وین زمین زندان جاویدان ماست گندم آدم چه با ما کرده است که آسیای چرخ سرگردان ماست جسم قبر، جامه قبر، خانه قبر باز لفظ زندگان، عنوان ماست جمع آب و آتشیم و خاک و باد این بنای خانه ی ویران ماست میزبان را نیز با خود می برد مهلت عمری که خود مهمان ماست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط النازی
|
|
||
|
|
|
|
|
يك دختر در حمام ساعت ۴ بعد از ظهر ۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره ۲ـ در حموم رو از تو قفل ميكنه٬ جلوي آيينه مي ايسته٬ شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو٬ ميده بيرون و شروع ميكنه به غر غر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش ۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان ۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده ۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره ۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره ۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه ۸ـ خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي ميكنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تيغ بر ميداره و يا علي. آي ۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته ۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده ۱۱ـ تمام نقاط بدنش رو معاينه ميكنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي تربيت ۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش.تمام بدنش رو با لوسيون چرب ميكنه ۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه ۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه ساعت ۸ شب يك پسر در حمام ساعت ۴ بعد از ظهر ۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق ۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم ۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه ۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش ۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره ۶ـ با قالب صابون سبزش زير بغلهاشو كف مالي ميكنه. يه عالمه مو مي چسبه به صابون ۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره ۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا ۹ـ زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده ۱۰ـ دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده٬ آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش ۱۱ـ چاه حموم رو هدف گيري ميكنه و ميشاشه توش ۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه) ۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق ۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر ... این ها در مورد شما هم صدق میکنه؟من که امرن اینجوری بخوام دوش بگیرم نه نه نه نه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط النازی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک آزمایش! روبه روی آینه بایستید و تمرکز کنید با دقت به رنگ چشم ها، خطوط مورب و موازی صورت خود را نگاه کنید! بعد از چند لحظه تمرکز، احساس می کنید که سالهاست خود را در آینه به این دقت نگاه نکرده اید. سپس پنج بار با آرامش و از صمیم قلب با ذکر نام کوچک خود به تصویر بگویید:
یک پیشنهاد!
- فراموش نکنید! دوست داشتن خلق= دوست داشتن خالق.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط النازی
|
|
||
|
|
|
|
|
ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط النازی
|
|
||
|
|
|
|
![]() یه آشنا وقتی غریبه می شه که قندیل های نگاهشو ببینی و یه غریبه وقتی آشنا می شه که گرمای دستاشو بچشی!!!!!!!!!!
من خستم خیلی نمی تونم اندازه شو بگم واست. چرا همیشه باید کسی باشه که واسش ناز کنی خب حالا من که کسی رو ندارم که واسش ناز کنم و کسی هم ناز منو نمی کشه واسه شماها ناز می کنم دلم یه دوست می خواد که باش حرف بزنم (به چه زبونی بگم؟) اما کسی نیست که بیاد دوست من بشه دوس دارم که فقط مال خودش باشم . دوس ندارم که غیر از من با کسی دوس باشه فقط باشم ماله خود خودش. اما نمیشه یه جای کار خرابه! حالا اگه بخواد با کسی دیگه هم دوس باشه اشکال نداره ولی من با کسی دوس نمی شم… اما بازم یه جای کار خرابه دوست جدید اون نمی خواد که اون با کسی دیگه دوس باشه پس یه کاری .من میرم که با یکی دیگه دوس شم ….
اما نه....پس یعنی من هیچ دوستی ندارم؟ی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط النازی
|
|
||
|
|
|
|
![]() افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ........... قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !خدانگهدار ... خدانگهدار ...a |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط النازی
|
|
||